<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صدا...صدای جوانی...</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/</link>
<description>اینجا تهران است...صدای جمهوری اسلامی ایران...رادیوی محبوب من...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 08:49:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من اینجایی-ام...</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>گم می شوم میان دغدغه هایی که نمی گوم و میدانم نمیدانی چیست!دارم می رسم... دارم یاد می گیرم... دارد قدم بلند می شود... &lt;BR&gt;شاید کار، کار قصه های عزیز باشد که حکمتش را می گوید و ماندم که چیست! شاید قسمت رفتن باشد برای رسیدن... دارم می روم ... دارم می دوم بس که هول رسیدن دارم... شاید وقتی رسیدم، دغدغه های امروزم تمام شده باشد... آن وقت سرم را بالا می گیرم... با وجود هر چه که می گوید نمی توانی... با وجود هر کس که می گوید نمی شود ... می رسم که بگویم: اینجا قله ست و من رسیدم... می دوم... می دوم برای این که دورها آوایی ست که مرا می خواند... برای این که به ستاره بفهمانم: چشمانم بی فروغ نیست... &lt;BR&gt;با وجود این که می روم، هستم... چون: من اینجایی-ام و چراغم در این خانه می سوزد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 08:49:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آهسته تر برانید ...</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>آقای راننده، لطفا&quot; کمی آهسته تر برانید، جان مادرتان!&lt;BR&gt;دیوارهای این زیر گذر مرا می برد به اعماق کودکی-ام... آقای راننده، کودکی-ام را زود پیر نکنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 19:10:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها که می گذرد، هر روز ...</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>دلم تنگ است برای نوشتن مشق های ساده ی آب بابا... تکلیف های ساده ی دیروز... و مشغله ی نا تمام امروز... &lt;BR&gt;حالا شاید به تفسیر تمام آنچه می دانم، قدم می زنم... به خاطر آنچه خواستنی ست، می دوم... حالا شوق لی لی های کودکانه-ام را در چشمان کودکی دیگر می جویم... حالا شاید می خندم به حرمت خنده های مادر... می ایستم به خاطر نگاه های پر امید پدر... حالا شاید تمام دنیایم را می گذارم به پای همه ی آنان که دوستشان دارم... به خاطر همان عطر نان گندم، به خاطر پر خطر زندگی، به خاطر گرم اردیبهشت....&lt;BR&gt;این روزها نیسان را یک جا هوای زمزمه دارم...&lt;BR&gt;شاید برای تو، دیروزِ من،  یک اتفاق نادر و چرخی شکسته است... اما برای من، هر روز حادثه ست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 07:53:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روزی که بجنبد نفس باد بهاری&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بینی که گل و سبزه کران تا به کران است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دردی ست در این سینه که همزاد جهان است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ازداد و وداد آن همه گفتند و نکردند&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یا رب! چه قدر فاصله ی دست و زبان است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خون می چکد از دیده در این کنج صبوری&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;این صبر که من می کنم، افشردن جان است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:32:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال و جواب</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;سوال: در محوطه ی خوابگاه دانشگاه ما چه دیده می شود؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;جواب: سگ ، گربه ، موش ، ملخ ، سوسک ، مرغ ، خروس ، جوجه ، اردک ، غاز، مارمولک ، پشه ، مگس ، زنبور ، مورچه ، - گاهی هم آدم هایی عبور می کنند که آدم های دیگر دانشجو صدا می زنندشان-...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی بهانه</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز عصر موقع بازگشت به منزل نا خودآگاه حس عجیبی پیدا کردم... حسی که باعث شد تمام دنیا دور سرم بچرخد و دیگر نتوانم برای یکی - دو ساعت راه بروم. انگار دنیا برایم عجیب شده بود... با تمام آدم ها غریبه بودم! انگار آدم نبودم! حس تلخی بود چون دلم برای دود خیابان پر پر می زد! چون دلم برای راه رفتن تنگ شده بود... چون دلم برای پاهایم نمی سوخت!&lt;BR&gt;حس عجیبی بود... چون رگ های مغزم به تلاطم افتاده بودند.... گیج گیج و منگ منگ! حس عجیبی بود... هیچ جا تکراری نبود و می خواستم همه چیز را بیشتر ببینم... می خواستم این هوای آلوده را بیشتر استشمام کنم...&lt;BR&gt;حس عجیبی بود... غرق بودم در قدم هایی که هر یک خسته تر از دیگری برداشته می شد! غرق بودم در میان جماعتی که هر یک بی هدف تر از دیگری راه می رفت. غرق بودم میان حرف های بی سر و ته!میان خط کشی های عابر پیاده که با همه غریبگی می کرد! حس عجیبی بود... گم شده بودم در یک دنیا دل گرفتگی، آن هم بی دلیل...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 18:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای روشنایی ست که می نویسم!</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>نه از آغاز چنین رسمی بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نه فرجام چنین خواهد شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که کسی جز تو، تو را دریابد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ظلمتی هست اگر،&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دست از کوچه ی یاری بردار...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و فراموش کن این کهنه خیال:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نور فانوس رفیقی که تو را دریابد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نور را از پنجره ها برگیرد           &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;درب را بگشاید...        &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باور روز برای گذر از شب کافی ست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کوله بارت بردار...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دست تنهایی خود را تو بگیر.            &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استراتژی</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این روزها تا &lt;A href=&quot;http://naghderadiojavoon.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;انتها حضور &lt;/A&gt;و خیلی های دیگر می پرسند چرا حالت خوب نیست؟ چرا قاطی داری؟ چرا دو دو می زنی؟ چرا این شکلی شده ای؟ چرا کم حرف می زنی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه چیز بر می گردد به یک روز یکشنبه... بعد از یک روز پر مشغله داشتم به منزل باز می گشتم که در راه خانم نوروزی را دیدم. دو سال -سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی- دبیر عربی من بود و من هر چه دارم می توانم بگویم نیمی از آن را او به من داده است! نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: معلوم هست کجایی؟ معلوم هست چه می کنی؟ آخرین باری که به مدرسه آمدی یادت هست؟ یادت هست که می گفتی: عمرا&quot; من مانند ساناز-یک سال از من بزرگتر بود- بشوم. یادت هست می گفتی: من هرگز شما و دبیرستانم را فراوش نمی کنم و دست کم فصلی یک بار سری خواهم زد؟ نگاه کن آخرین باری که آمدی ، پاییز ۸۶ بود! بغضی گلویم را گرفت اما به روی مبارکم نیاوردم تا هیچ کس از آشوبی که در کله ی مبارکم به وجود آمد مطلع نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست روز سه شنبه همان هفته مریم -مربی نقاشی ام-اس ام اس می زند و هر چه می خواهد می گوید و حرف اول و آخرش از بی وفایی و فراموشکاری من است... می گویم چرا؟ می گوید آخرین باری که با هم حرف زدیم را یادت هست؟ یادت هست وقتی آن روز گفتم روی لباس کارم نقاشی بکش و تو گفتی برای چه و من گفتم برای اینکه تو اگر بی وفا شدی نقاشی ات بی وفا نشود! گفت: اصلا&quot; یادت هست که می گفتی: آسمان و زمین را به هم بدوزند من مانند مهسا نمی شوم... تو بروی و من بروم باز هم یادم نمی رود از کجا بوده ام و به کجا رسیده ام! باز هم بغضی گلویم را گرفت! دیگر احساس خفگی ام به میزانی رسیده بود که نفسم داشت بند می آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنج شنبه شد... مهسا زنگ زد-این مهسا یک مهسای دیگر است- گفت: معلوم هست کجایی؟ کعلوم هست چه می کنی؟ گفت: یادت هست که می گفتیم ما عین دو خواهریم۱ حالا چه شده که اصلا&quot; حال مرا نمی پرسی! یادت رفته است ما چقدر با هم درس خواندیم؟ یادت رفته خوابگاه مدرسه را که من و تو و مهناز و مهرنوش و نزدیک به ۷۰ خل وضع دیگر کنار هم زندگی می کردیم! یادت هست می گفتیم: ما رفاقتمان همیشگی ست و خانه ی اولمان را فراموش نمی کنیم و می دانیم از کجا آمده ایم و نردبان پشت سرمان را همیشه با خودمان می بریم! باز هم بغض دیگری گلویم را گرفت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا نزدیک به چند هفته می شود که شخص بنده با بغض عظیمی مواجه هستم. بغضی که حاکی از عدم تعهد به قول هایم است... بغضی که می گوید من چقدر فراموشکارم... بغضی که می گوید من هم چه زود استراتژیک شدم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم می آید که همیشه از آدم های استراتژی و برخوردهای استراتژی و کلا از استراتژی های نا جوانمردانه بدم می آمد.هیچ وقت هم دلم نخواسته بود تا استراتژی شوم! اما... چه زود رنگ گرفت تمام آن خیال های آسوده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا می خواهم با اینکه اطرافم پر شده از این همه استراتژی و خودم را گم کرده ام ،به قول و قرارهایم وفا کنم و متعهد شوم! دوست ندارم آن هایی که مرا می شناسند احساس کنند یک مهره ی سیاسی هستند و من از آن ها برای منافع و استراتژی های خاص خودم استفاده کرده ام ... دوست ندارم اطرافیانم خودشان را یک استراتژی بدانند! نمی خواهم با اطرافیانم عین یک کالای دارای تاریخ انقضا برخورد کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من می شوم همان آدم دیروز اما با بغض هایی یادگار امروز!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*چند وقت است که می خواهم برای خودم یک وصیت نامه تنظیم کنم... وصیت نامه ای که هیچ یک از آدم های اطرافم در ان استراتژی نشوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 11:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا...</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>تصمیم گرفتم یه مدت حسابی سکوت کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;اگه دستم برسه به آسمون...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 20:15:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفاقت به شرط یک شاخه گل</title>
<link>http://setareh68.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>درست است که این جا ورود برای عموم آزاد است... اما :این پست  درد دلی ست با رفقا... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 17:12:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setareh68&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>setareh68</dc:creator>
<guid>http://setareh68.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
